www.mahdar-fans.com
سلام بچها اینجا کلا دیگه نمیام هر میخواد میتون بیاد تو سایت جدید اونجا با هم در ارتباط باشیم اونجا نظراتتون بخونم و هر روز یه مطلب جدید میذاریم بالا که نویسندش خود منم ..پیروز باشید ..مهدار www.mahdar-fans.com be inja morajee konid lotfan inja baste shod
جوابی بر همه سوال ها

به نام آنکه در خلوتم ارا میخوانم و او مرا درک میکند....در یکی از شبهای بهاری ۷ خرداد ماه سال ۱۳۶۲ درست وقتی که همه خیابونای تهرون آذین بندی شده بود یعنی جشن نیمه شعبان تو بیمارستان عیوض زاده به دنیا اومدم ...وقتی پرستار منو به مادرم داد تا اولین شیر از مادر بنوشم گفت پسرتون اسمشو هم با خودش اورده یعنی مهدی.....اسم من قرار بود بشه سهیل..خوب اینم از تلاقی روزگار با حادثهها ...تو دبستان ابرار درس خندم دوره ابتدائی ..خیلی شعر ووو پر جنبو جوش بودم همرو میزدم ووو همیشه جلو دفتر ناظم دستم با شیلنگ سرخ میشد خلاصه همه از من حساب میبردن..همرو میزدم..همیشه ۲شخصیتی بودم..انگار یکی توی خودم با من حرف میزنه..برادر بزرگ نداشتم ووو داداشم از من کوچکتر بودن و من همیشه باید هواشونو میداشتم..از بچه عشق خوندن داشتم یادم قرآن خیلی خوب میخوندم صدام حرف نداشت..اما من فقط بعضی با صدامو اون اطفار دوره بچیگی بود که خیلی شیرین بود،،ای کاش همیشه بچه میموندم...بگذریم
..همیشه تو گروه سرود مدرسه نفر اول بودم..کارای مایکل جکسون هم خیلی گوشهٔ میدادم و عاشقه گروه اندی و کروس بودم...خوب زمان ما این چیزا مد بود..فقر موزیک حالا دارم احساس میکنم..درسم خوب بود سال ۱۳۸۰ دیپلم ریاضی با معدل ۱۸ از دبیرستان هما فارغل تحصیل شدم ...
همیشه زنگ انشأ با معلم بحث داشتیم...یه جوری مینوشتم که کسی زیاد نمیفهمید..اونقد میرفتم تو عمق ماجرا که وقتی میومدم بیرون خودم گیج میشودم..مثلاً از یه لیوان میخواستم بنیوسم میرسیدم به خدا ووو قضیه هیپنوتیزم...ادبیات همیشه خوب بود اما از دستور زبان ادبییات بییزار بودم..خیلی هم بد خط بودم..از دبیرستان بود که شروع کردم به نوشتن...کتاب شعرم ووو تا سال ۳ دانشکده داشتم که تو یه قضیه معلوم نشد چی شد...حیف...بالای ۳۰۰ تا شعر داشتم که میخواستم با یکی از دوستام که باباش نشریه داشت صحبت کنم واسه چاپ...دوران دانشجویی شده بود نشه بازی ووو عرق ووو ورقو دختر بعضی بی الاقگیی اما زنده با زندگی صدای فرهاد...خاطرات تلخ..من عاشقه آهنگای فرهاد مهرادم و تشنهٔ اشعار حافظ ووو ایرج میرزا....
با این هم سال ۱۳۸۱ وارد دانشگاه شدم باز خیلی شانس اوردم ه سهمیه ووو اقازاده سهمیه بسیج کوفت زهره مار با روزی ۱۰ ساعت درس خوندن رشتهٔ مهندسی عمران آب شاخیه کشاورزی قبول شدم.........بماندا چی به من تو این ۵ سال نیم گذشت که جهنمی بود تو دالون تاریک زندگیم که هنوز اثرات منفیش روم موند و خواهد موند..برگردیم به عقب، اون موقع وضع اینترنت خیلی بد بود ووو سایت موزیک به خصوصی نبود..یه چند تا از آهنگ راپ ایرانی که خیلی خیلی قدیمی بود و کار شایان بود ووو شنیدم..اما از قبلش کارای G.I.B واقعاً تو مخم بودهمیش وقتی درس میخوندم واسه کنکور اهنگاشو خصوصاً کار ONE MORE CHANCE با ready to die خیلی میگوشیدم کارای ریکی مارتین هم دوس داشتم تا اما eminem واسه من واقعاً تو راپ یه اسطورهٔ تموم نشدنی بوده و خواهد موند...با همهٔ آهنگاش حال میکنم خصوصاً آلبوم encor .....
نمیدونم چی شد شورو به کار کردم تنها کسی نگفت بیا و اینکارو بکن ..خودم پول ضبط استودیو جم کردم و رو یه بیت کاور نشستم نوشتم..اسمش بود نگاه ماست تو استودیو کرگدن تو سعادت آباد ضبطش کردم..خیلی از بچهها اونجا کار ضبط میکردن که من بعدا شناختمشون...رپ شد همهٔ زندیگیم...شبم ..روزم..فکرم....از همه مهمتر هدفم...آدمها زندان و زندگی میکنن واسه هدفشون...اگر هم دنیای بعد از مرگ باشه فقط تو رو در راستای هدفت میسنجن....راپ یعنی شعر یعنی نفس کشیدن تو یه عالمی که فقط من حسش میکنم..چون این کار واسه من نه هوس نه عشق به شهرته نه هر اون چه که تو فکرشو میکنه...رپ ایران وضع خوبه نداره..میدونم به جای نمیرسه چون این کودک درون رپ فارسی بازیچه دست...رپ واسه سرمایه بعد مرگمه ..میخوام عامل یه جرییان باشم ..میخوام حرفامو زده باشم..نه مس یه مشت سگ ننه خودم واسه خودم کنسرت بذارم..یاا بگم منم موافق حقوق بشرم یا فعال سیسیم هستم ووو صدام کلفت کنم تو اینتنت از خودم تعریف کنم یه شب بشم محبوب دل همه یا زرتو زرتو پول بابامو بردارم کلیپ بزنم یا با کون گندم با عشق قیافه تو دوب لایه مشت ایرانی حرومزاد رو صحنه خال بخونم..رپ این نیست...یارو تا دیروز ماهی میفورخت امروز خندهٔ اعتراضی رپ...دختر خواننده رپ....واقعاً دیر..یا واقعاً زود...۱۰۰۰ تا مصاحبه با صدای آمریکا .کنسرتی آبکی..یاا با یه شامرتی باز دلقکی مس بهزاد بلور ...این موسیقی نیست این نکبتی...من رپ میکنم...چون میتونم..خدا میخواد قدرتشو هم داده...چیزی که من تو سرزمین مادری گفتم ایرانی بعد ازنقلب نکبت بار آقای خمینی نگفت ووو نمیگه ببین ما چقدر بادبختیم که منجی ما بشه آمریکا یا موسوی یا کروبی حروم زاده یاا اکبر کوسه....پست تر از مردم ایران ندیده تاریخ به خودش ....
..من سیاسی نخوندم حقیقت تاریخو گفتم...واسه همین مردمی که عقلشون به چشماشون...مس یه مورخ که همه چیزو دقیق مینوسه من خوندم..عکسم هم دادم تا رخمو دشمن ببین..نه مس بازی از این رپی یا مخننا ولی یه عکس نداران واسه اینکه کسی صورت نحس شو کسی نبینه...یا کروات بزنم مس این رشنفکرایی عقب مونده سنتی بخونمو شب پیی سیخو سنجاق غاش غاش بخندم..من مهدارم ...تو رپ ایران شاید ۱۰ یاا ۱۱ نفر هستن که داران کار میکنن و رپو درک کردن..بقیه واقعاً موزهم کار بقیهٔ هستنو دارن وضع بدتر میکنن....هر کی هم مشکلی با عقاید من داره آهنگ منو گوش نده چون آلبوم خواب در بیداری ناگفتنیهای قرن ۳۰۰۰ میخوام رو کنم اگه هم نفهمیدی من چی گفتم خوب به تخمم ....به رودر واسی...در ضمن ..هیچی باشه تا تابستان فقط به گشات عادت بده هر چیزی گوش نده....موفق باشی هم وطن..مهدار
تصويري از تحميل يك عقيده
تصويري از تحميل يك عقيده
مقايسه تصويري از سال 1356 و يك تصوير دقيقا سي سال بعد سال 1386
كداميك عقايد خود را به ديگري تحميل كرد؟
يك تصوير در سال ۱۳۵۶ در شهر قم گرفته شده و چند تصوير نيز درست ۳۰ سال بعد در سال ۱۳۸۶ . تصوير اول آزادي پوشش چه چادر و چه بدون ججاب را به نمايش مي كشد. و تصوير دوم تحميل عقيده آن هم با استفاده از نيروي انتظامي را به نمايش ميگذارد آن هم در كشوري كه به گفته احمدي نژاد در آن آزادي نزديك به مطلق است . كدام تصوير كلمه آزادي را در ذهن شما تداعي ميكند ؟
قم 1356 چهار زن ايراني در مقابل يك جواهرفروشي - عكس از آلن كلر - كوربيس
كوروش , اسطوره قدرت و عدالت تاريخ ايران
كوروش , اسطوره قدرت و عدالت تاريخ ايران
به مناسبت روز جهاني كوروش بزرگ
دوران خردسالي كوروش را هاله اي از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هايي كه گاه چندان سر به ناسازگاري برآورده اند كه تحقيق در راستي و ناراستي جزئيات آنها ناممكن مي نمايد. ليكن خوشبختانه در كليات ، ناهمگوني روايات بدين مقدار نيست. تقريباً تمامي اين افسانه ها تصوير مشابهي از آغاز زندگي كوروش ارائه مي دهند ، تصويري كه استياگ ( آژي دهاك ) ، پادشاه قوم ماد و نياي مادري او را در مقام نخستين دشمنش قرار داده است.
استياگ - سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمكار ماد - آنچنان دل در قدرت و ثروت خويش بسته است كه به هيچ وجه حاضر نيست حتي فكر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از اين روي هيچ چيز استياگ را به اندازه ي دخترش ماندانا نمي هراساند. اين انديشه كه روزي ممكن است ماندانا صاحب فرزندي شود كه آهنگ تاج و تخت او كند ، استياگ را برآن مي دارد كه دخترش را به همسري كمبوجيه ي پارسي – كه از جانب او بر انزان حكم مي راند - درآورد. مردم ماد همواره پارسيان را به ديده ي تحقير نگريسته اند و چنين نگرشي استياگ را مطمئن مي ساخت كه فرزند ماندانا ، به واسطه ي پارسي بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعيتي نخواهد رسيد كه در انديشه ي تسخير سلطنت برآيد و تهديدي متوجه تاج و تختش كند. ولي اين اطمينان چندان دوام نمي آورد. درست در همان روزي كه فرزند ماندانا ديده مي گشايد ، استياگ را وحشت يك كابوس متلاطم مي سازد. او در خواب ، ماندانا را مي بيند كه به جاي فرزند بوته ي تاكي زاييده است كه شاخ و برگهايش سرتاسر خاك آسيا را مي پوشاند. معبرين درباري در تعبير اين خواب مي گويند كودكي كه ماندانا زاييده است امپراتوري ماد را نابود خواهد كرد ، بر سراسر آسيا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگي خواهد كشاند.
وحشت استياگ دوچندان مي شود. بچه را از ماندانا مي ستاند و به يكي از نزديكان خود به نام هارپاگ مي دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل كرده است ، استياگ به هارپاگ دستور مي دهد كه بچه را به خانه ي خود ببرد و سر به نيست كند. كوروش كودك را براي كشتن زينت مي كنند و تحويل هارپاگ مي دهند اما از آنجا كه هارپاگ نمي دانست چگونه از پس اين مأموريت ناخواسته برآيد ، چوپاني به نام ميتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهديد و ترعيب ، اين وظيفه ي شوم را به او محول مي كند. هارپاگ به او مي گويد شاه دستور داده اين بچه را به بياباني كه حيوانات درنده زياد داشته باشد ببري و درآنجا رها كني ؛ در غير اين صورت خودت به فجيع ترين وضع كشته خواهي شد. چوپان بي نوا ، ناچار بچه را برمي دارد و روانه ي خانه اش مي شود در حالي كه مي داند هيچ راهي براي نجات اين كودك ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زماني كه بچه را بكشد. اما از طالع مسعود كوروش و از آنجا كه خداوند اراده ي خود را بالا تر از همه ي اراده هاي ديگر قرار داده ، زن ميتراداتس در غياب او پسري مي زايد كه مرده به دنيا مي آيد و هنگامي كه ميتراداتس به خانه مي رسد و ماجرا را براي زنش باز مي گويد ، زن و شوهر كه هر دو دل به مهر اين كودك زيبا بسته بودند ، تصميم مي گيرند كوروش را به جاي فرزند خود بزرگ كنند. ميتراداتس لباسهاي كوروش را به تن كودك مرده ي خود مي كند و او را ، بدانسان كه هارپاگ دستور داده بود ، در بيابان رها مي كند.
كوروش كبير تا ده سالگي در دامن مادرخوانده ي خود پرورش مي يابد. هرودوت دوران كودكي او را اينچنين وصف مي كند : « او كودكي بود زبر و زرنگ و باهوش ، و هر وقت سؤالي از او مي كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب مي داد. در او نيز همچون همه ي كودكاني كه به سرعت رشد مي كنند و با اين وصف احساس مي شود كه كم سن هستند حالتي از بچگي درك مي شد كه با وجود هوش و ذكاوت غير عادي او از كمي سن و سالش حكايت مي كرد. بر اين مبنا در طرز صحبت كوروش نه تنها نشاني از خودبيني و كبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش حاكي از نوعي سادگي و بي آلايشي و مهر و محبت بود. بدين جهت همه بيشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببينند تا در سكوت و خاموشي . از وقتي كه با گذشت زمان كم كم قد كشيد و به سن بلوغ نزديك شد در صحبت بيشتر رعايت اختصار مي كرد ، و به لحني آرامتر و موقرتر حرف مي زد. كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتي خويشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود مي يافت سرخ مي شد و آن جوش و خروشي كه بچه ها را وا مي دارد تا به پر و پاي همه بپيچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست مي داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بيشتر مهرباني از خود نشان مي داد. در واقع به هنگام تمرين هاي ورزشي ، از قبيل سواركاري و تيراندازي و غيره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت مي كنند ، او براي آنكه رقيبان خود را ناراحت و عصبي نكند آن مسابقه هايي را انتخاب نمي كرد كه مي دانست در آنها از ايشان قوي تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرين هايي را انتخاب مي نمود كه در آنها خود را ضعيف تر از رقيبانش مي دانست ، و ادعا مي كرد كه از ايشان پيش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روي مانع و نبرد با تير و كمان و نيزه اندازي از روي زين ، با اينكه هنوز بيش از اندازه ورزيده نبود ، اول مي شد. وقتي هم مغلوب مي شد نخستين كسي بود كه به خود مي خنديد. از آنجا كه شكست هايش در مسابقات وي را از تمرين و تلاش در آن بازيها دلزده و نوميد نمي كرد ، و برعكس با سماجت تمام مي كوشيد تا در دفعه ي بعد در آن بهتر كامياب شود ؛ در اندك مدت به درجه اي رسيد كه در سواركاري با رقيبان خويش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج مي داد تا سرانجام از ايشان هم جلو زد. وقتي او در اين زمينه ها تعليم و تربيت كافي يافت به طبقه ي جوانان هيژده تا بيست ساله درآمد ، و در ميان ايشان با تلاش و كوشش در همه ي تمرين هاي اجباري ، با ثبات و پايداري ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردايش از استان انگشت نما گرديد. »
زندگي كوروش جوان بدين حال ادامه يافت تا آنكه يك روز اتفاقي روي داد كه مقدر بود زندگي او را دگرگون سازد ؛ : « يك روز كه كوروش در ده با ياران خود بازي مي كرد و از طرف همه ي ايشان در بازي به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پيشآمدي روي داد كه هيچكس پي آمدهاي آنرا پيش بيني نمي كرد. كوروش بر طبق اصول و مقررات بازي چند نفري را به عنوان نگهبانان شخصي و پيام رسانان خويش تعيين كرده بود. هر يك به وظايف خويش آشنا بود و همه مي بايست از فرمانها و دستورهاي فرمانرواي خود در بازي اطاعت كنند. يكي از بچه ها كه در اين بازي شركت داشت و پسر يكي از نجيب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبري از كوروش خودداري كرد توقيف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعي جاري در دربار پادشاه اكباتان شلاقش زدند. وقتي پس از اين تنبيه ، كه جزو مقررات بازي بود ، ولش كردند پسرك بسيار خشمگين و ناراحت بود ، چون با او كه فرزند يكي از نجباي قوم بود همان رفتار زننده و توهين آميزي را كرده بودند كه معمولاً با يك پسر روستايي حقير مي كنند. رفت و شكايت به پدرش برد. آرتمبارس كه احساس خجلت و اهانت فوق العاده اي نسبت به خود كرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانيد و از اهانت و بي حرمتي شديد و آشكاري كه نسبت به طبقه ي نجبا شده بود شكوه نمود. پادشاه كوروش و پدرخوانده ي او را به حضور طلبيد و عتاب و خطابش به آنان بسيار تند و خشن بود. به كوروش گفت: « اين تويي ، پسر روستايي حقيري چون اين مردك ، كه به خود جرئت داده و پسر يكي از نجباي طراز اول مرا تنبيه كرده اي؟ » كوروش جواب داد: « هان اي پادشاه ! من اگر چنين رفتاري با او كرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه هاي ده مرا به عنوان شاه خود در بازي انتخاب كرده بودند ، چون به نظرشان بيش از همه ي بچه هاي ديگر شايستگي اين عنوان را داشتم. باري ، در آن حال كه همگان فرمان هاي مرا اجرا مي كردند اين يك به حرفهاي من گوش نمي داد. »
استياگ دانست كه اين يك چوپان زاده ي معمولي نيست كه اينچنين حاضر جوابي مي كند ! در خطوط چهره ي او خيره شد ، به نظرش شبيه به خطوط چهره ي خودش مي آمد. بي درنگ شاكي و پسرش را مرخص كرد و آنگاه ميتراداتس را خطاب قرار داده بي مقدمه گفت : « اين بچه را از كجا آورده اي؟ ». چوپان بيچاره سخت جا خورد ، من من كنان سعي كرد قصه اي سر هم كند و به شاه بگويد ولي وقتي كه استياگ تهديدش كرده كه اگر راست نگويد همانجا پوستش را زنده زنده خواهد كند ، تمام ماجرا را آنسان كه مي دانست برايش بازگفت.
استياگ بيش از آنكه از هارپاگ خشمگين شده باشد از كوروش ترسيده بود. بار ديگر مغان دربار و معبران خواب را براي رايزني فراخواند. آنان پس از مدتي گفتگو و كنكاش اينچنين نظر دادند : « از آنجا اين جوان با وجود حكم اعدامي كه تو برايش صادر كرده بودي هنوز زنده است معلوم مي شود كه خدايان حامي و پشتيبان وي هستند و اگر تو بر وي خشم گيري خود را با آنان روي در رو كرده اي ، با اين حال موجبات نگراني نيز از بين رفته اند ، چون او در ميان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبير گشته است و او ديگر شاه نخواهد شد به اين معني كه دختر تو فرزندي زاييده كه شاه شده. بنابرين ديگر لازم نيست كه از او بترسي ، پس او را به پارس بفرست. »
تعبير زيركانه ي مغان در استياگ اثر كرد و كوروش به سوي پدر و مادر واقعي خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ي تازه اي از زندگي خويش را آغاز نمايد. دوره اي كه مقدر بود دوره ي عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.
«و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا» «انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شىء سببا»
اين نوشته مربوط به آيات قراني است كه در سورهٔ كهف و در مورد كوروش بزرگ ذوالقرنين آمدهاست.
در زبان عربي معناي واژهٔ ذوالقرنين بر اين قرار است:
ذو = صاحب ،دارنده
قرنين = دوشاخ (تاج دوشاخ دار)
تطابق ذوالقرنين با كوروش كبير
مورخيني كه ادعا دارند ذوالقرنين همان كوروش كبير است دلايل عمده زير را مطرح مي كنند:
اشاره به ذوالقرنين در عهد عتيق
سؤ ال كنندگان درباره ذوالقرنين از پيامبر طبق رواياتى كه در شان نزول آيات آمده يهود بوده اند، و يا قريش به تحريك يهود. و به اين داستان پيش از اسلام و در كتاب يهوديان اشاره شده و تعبير آن پادشاه ماد و فارس ذكر شده است. به قسمت داستان ذوالقرنين در عهد عتيق توجه كنيد.
ارتباط كوروش و دوشاخ
بدلي از مجسمه كوروش بالدار با كلاهخود دوشاخ كه فتوحات سه گانه وي در بالاي آن قرار دارد
در قرن نوزدهم ميلادى در نزديكى استخر در كنار نهر مرغاب مجسمه اى از كـوروش كشف شد كه تقريبا به قامت يك انسان است، و كوروش را در صورتى نشان مى دهد كه دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد كه دو شاخ همانند شاخ هاى قوچ در آن ديده مى شود. ايـن مـجـسـمـه كـه نـمـونـه بسيار پر ارزشى از فن حجارى قديم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود كه گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ايران سفر كردند. از تـطـبـيـق مـنـدرجـات كتاب مقدس بـا مـشـخـصـات ايـن مـجـسـمـه ايـن احـتـمـال در نظر اين مورخين كاملا قوت گرفت كه ناميدن كوروش به ذو القرنين (صـاحـب دو شاخ ) از چه ريشه اى مايه مى گرفت، و همچنين چرا مجسمه سنگى كورش داراى بـالهـايى هـمـچون بال عقاب است، و به اين ترتيب بر گروهى از دانشمندان مسلم شد كه شخصيت تاريخى ذو القرنين از اين طريق كاملا آشكار شده است. همچنين كوروش دو شاخ گاو را نماد و نشانه هخامنشيان ساخته و مجسمههاي فراواني از سر گاو و دوشاخ در بيشتر مناطق ايران و عراق از آن دوره به جا ماندهاست و تصويري نيز نقش شده به تازگي پيدا شده با فردي با كلاه خود همانند شاخ قوچ اين پيكر ميتواند به كوروش و يا يكي از شاهان پارسي باشد. برداشت مفسران درباره نسبت دادن ذو القرنين به اسكندر و يا مردي از قبيله عرب در يمن بدلايل مختلفي اعم از معني و سياق آيات قران و دوم تاريخ يونان و ايران، قابل پذيرش بنظر نميرسد.در آثار و تنديسهاي كشف شده نيز آنچه تا كنون بدست آمده كه تاج با شاخ و يا تاج خروس باشد تنديسهاي و يا سكههايي است از دوره عيلامي و هخامنشي.
نخستين نبرد كورش كبير
ميتراداتس ( ناپدري كوروش) پس از آنكه با تهديد استياگ مواجه شد ، داستان كودكي كوروش و چگونگي زنده ماندن او را آنگونه كه مي دانست براي استياگ بازگو كرد و طبعاً در اين ميان از هارپاگ نيز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباري با تفسير زيركانه ي خود توانستند استياگ را قانع كنند كه زنده ماندن كوروش و نجات يافتنش از حكم اعدام وي ، تنها در اثر حمايت خدايان بوده است ، اما اين موضوع هرگز استياگ را برآن نداشت كه چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئوليتي كه به وي سپرده بود به سخت ترين شكل مجازات نكند. استياگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بكشند. آنچه هرودوت در تشريح نحوه ي اجراي اين حكم آورده است بسيار سخت و دردناك است:
پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد كشتند و در ديگ بزرگي پختند ، آشپزباشي شاه خوراكي از آن درست كرد كه در يك مهماني شاهانه – كه البته هارپاگ نيز يكي از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند ؛ پس صرف غذا و باده خواري مفصل ، استياگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسيد و هارپاگ نيز پاسخ آورد كه در كاخ خود هرگز چنين غذاي لذيذ و شاهانه اي نخورده بود ؛ آنگاه استياگ در مقابل چشمان حيرت زده ي مهمانان خويش فاش ساخت كه آن غذاي لذيذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.
صرف نظر از اينكه آيا آنچه هرودوت براي ما نقل مي كند واقعاً رخ داده است يا نه ، استياگ با قتل پسر هارپاگ يك دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره مي كوشيد ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استياگ حفظ كند ولي در وراي اين چهره ي آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامي كينه توزانه را شعله ور نگاه مي داشت ؛ به اميد روزي كه بتواند ستمهاي استياگ را تلافي كند. هارپاگ مي دانست كه به هيچ وجه در شرايطي نيست كه توانايي اقدام بر عليه استياگ را داشته باشد ، بنابرين ضمن پنهان كردن خشم و نفرتي كه از استياگ داشت تمام تلاشش را براي جلب نظر مثبت وي و تحكيم موقعيت خود در دستگاه ماد به كار گرفت. تا آنكه سرانجام با درگرفتن جنگ ميان پارسيان( به رهبري كوروش ) و مادها ( به سركردگي استياگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.
هنوز جزئيات فراواني از اين نبرد بر ما پوشيده است. مثلاً ما نمي دانيم كه آيا اين جنگ بخشي از برنامه ي كلي و از پيش طرح ريزي شده ي كوروش كبير براي استيلا بر جهان آن زمان بوده است يا نه ؛ حتي دقيقاً نمي دانيم كه كوروش ، خود اين جنگ را آغاز كرده يا استياگ او را به نبرد واداشته است. يك متن قديمي بابلي به نام « سالنامه ي نبونيد » به ما مي گويد كه نخست استياگ – كه از به قدرت رسيدن كوروش در ميان پارسيان سخت نگران بوده است – براي از بين بردن خطر كوروش بر وي مي تازد و به اين ترتيب او را آغازگر جنگ معرفي مي كند. در عين حال هرودوت ، برعكس بر اين نكته اصرار دارد كه خواست و اراده ي كوروش را دليل آغاز جنگ بخواند.
باري ، ميان پارسيان و مادها جنگ درگرفت. جنگي كه به باور بسياري از مورخين بسيار طولاني تر و توانفرساتر از آن چيزي بود كه انتظار مي رفت. استياگ تدابير امنيتي ويژه اي اتخاذ كرد ؛ همه ي فرماندهان را عزل كرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدين ترتيب خيانت هاي هارپاگ را – كه پيشتر فرماندهي ارتش را به او واگذار كرده بود – بي اثر ساخت. گفته مي شود كه اين جنگ سه سال به درازا كشيد و در طي اين مدت ، دو طرف به دفعات با يكديگر درگير شدند. در شمار دفعات اين درگيري ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد كه در نبرد اول استياگ حضور نداشته و هارپاگ كه فرماندهي سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش ميدان را خالي مي كند و مي گريزد. پس از آن استياگ شخصاً فرماندهي نيروهايي را كه هنوز به وي وفادار مانده اند بر عهده مي گيرد و به جنگ پارسيان مي رود ، ليكن شكست مي خورد و اسير مي گردد. و اما ساير مورخان با تصويري كه هرودوت از اين نبرد ترسيم مي كند موافقت چنداني نشان نمي دهند. از جمله ” پولي ين“ كه چنين مي نويسد :
« كوروش سه بار با مادي ها جنگيد و هر سه بار شكست خورد. صحنه ي چهارمين نبرد پاسارگاد بود كه در آنجا زنان و فرزندان پارسي مي زيستند . پارسيان در اينجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوي مادي ها – كه در جريان تعقيب لشكر پارس پراكنده شده بودند – بازگشتند و فتحي چنان به كمال كردند كه كوروش ديگر نيازي به پيكار مجدد نديد. »
نيكلاي دمشقي نيز در روايتي كه از اين نبرد ثبت كرده است به عقب نشيني پارسيان به سوي پاسارگاد اشاره دارد و در اين ميان غيرتمندي زنان پارسي را كه در بلندي پناه گرفته بودند ستايش مي كند كه با داد و فريادهايشان ، پدران ، برادران و شوهران خويش را ترغيب مي كردند كه دلاوري بيشتري به خرج دهند و به قبول شكست گردن ننهند و حتي اين مسأله را از دلايل اصلي پيروزي نهايي پارسيان قلمداد مي كند.
به هر روي فرجام جنگ ، پيروزي پارسيان و اسارت استياگ بود. كوروش كبير به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اكباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس كرد و تاج او را به نشانه ي انقراض دولت ماد و آغاز حاكميت پارسيان بر سر نهاد. خزانه ي عظيم ماد به تصرف پارسيان درآمد و به عنوان يك گنجينه ي بي همتا و يك ثروت لايزال - كه بدون شك براي جنگ هاي آينده بي نهايت مفيد خواهد بود - به انزان انتقال يافت.
كوروش كبير پس از نخستين فتح بزرگ خويش ، نخستين جوانمردي بزرگ و گذشت تاريخي خود را نيز به نمايش گذاشت. استياگ – همان كسي كه از آغاز تولد كوروش همواره به دنبال كشتن وي بوده است – پس از شكست و خلع قدرتش نه تنها به هلاكت نرسيد و رفتارهاي رايجي كه درآن زمان سرداران پيروز با پادشاهان مغلوب مي كردند در مورد او اعمال نشد ، كه به فرمان كوروش توانست تا پايان عمر در آسايش و امنيت كامل زندگي كند و در تمام اين مدت مورد محبت و احترام كوروش بود. بعدها با ازدواج كوروش و آميتيس ( دختر استياگ و خاله ي كوروش ) ارتباط ميان كوروش و استياگ و به تبع آن ارتباط ميان پارسيان و مادها ، نزديك تر و صميمي تر از گذشته شد. ( گفتني است چنين ازدواجهاي درون خانوادگي در دوران باستان – بويژه در خانواده هاي سلطنتي – بسيار معمول بوده است). پس از نبردي كه امپراتوري ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧ ( ق.م ) ، كوروش به خود لقب پادشاه پارسيان داد و شهر پاسارگاد را براي يادبود اين پيروزي بزرگ و برگزاري جشن و سرور پيروزمندانه ي قوم پارس بنا نهاد.
دوران قدرت:
بعد از آنكه كوروش شاه آنشان شد در انديشه حمله به مادافتاد.دراين ميان هارپاگ نقشي عمده بازي كرد.هارپاگ بزرگان ماد را كه از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضي بودند بر ضد ايشتوويگو(آژي دهاك)شورانيد و موفق شد، كوروش را وادار كند بر ضد پادشاه ماد لشكركشي كند و او را شكست بدهد.با شكست كشور ماد بهوسيله پارس كه كشور دست نشانده و تابع آن بود،پادشاهي ۳۵ ساله ايشتوويگو پادشاه ماد به انتها رسيد، اما به گفته هرودوت كوروش به ايشتوويگو آسيبي وارد نياورد و او را نزد خود نگه داشت. كوروش به اين شيوه در 546 پادشاهي ماد و ايران را به دست گرفت و خود را پادشاه ايران اعلام نمود.كوروش پس از آنكه ماد و پارس را متحد كرد و خود را شاه ماد و پارس ناميد، در حاليكه بابل به او خيانت كرده بود، خردمندانه از قارون، شاه ليدي خواست تا حكومت او را به رسميت بشناسد و در عوض كوروش نيز سلطنت او را بر ليدي قبول نمايد. اما قارون (كرزوس) در كمال كم خردي به جاي قبول اين پيشنهاد به فكر گسترش مرزهاي كشور خود افتاد و به اين خاطر با شتاب سپاهيانش را از رود هالسي (قزل ايرماق امروزي در كشور تركيه) كه مرز كشوري وي و ماد بود گذراند و كوروش هم با ديدن اين حركت خصمانه، از همدان به سوي ليدي حركت كرد ودژسارد كه آن را تسخير ناپذير ميپنداشتند، با صعود تعدادي از سربازان ايراني از ديوارههاي آن سقوط كرد و قارون (كروزوس)، شاه ليدي به اسارت ايرانيان درآمد و كوروش مرز كشور خود را به درياي روم و همسايگي يونانيان رسانيد. نكته قابل توجه رفتار كوروش پس ازشكست قارون است. كوروش، شاه شكست خورده ليدي را نكشت و تحقير ننمود، بلكه تا پايان عمر تحت حمايت كوروش زندگي كرد و مردم سارد علي رغم آن كه حدود سه ماه لشكريان كوروش را در شرايط جنگي و در حالت محاصره شهر خود معطل كرده بودند، مشمول عفو شدند.
پس از ليدي كوروش نواحي شرقي را يكي پس از ديگري زير فرمان خود در آورد و به ترتيب گرگان (هيركاني)، پارت، هريو (هرات) رخج،مرو،بلخ، زرنگيانا (سيستان) و سوگود (نواحي بين آمودريا و سيردريا) و ثتگوش (شمال غربي هند) را مطيع خود كرد. هدف اصلي كوروش از لشكركشي به شرق، تأ مين امنيت و تحكيم موقعيت بود وگرنه در سمت شرق ايران آن روزگار، حكومتي كه بتواند با كوروش به معارضه بپردازد وجود نداشت. كوروش با زير فرمان آوردن نواحي شرق ايران، وسعت سرزمينهاي تحت تابعيت خود را دو برابر كرد. حال ديگر پادشاه بابِل از خيانت خود به كوروش و عهد شكني در حق وي كه در اوائل پيروزي او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشيمان شده بود. البته ناگفته نماند كه يكي از دلايل اصلي ترس «نبونيد» پادشاه بابِل، همانا شهرت كوروش به داشتن سجاياي اخلاقي و محبوبيت او در نزد مردم بابِل از يك سو و نيز پيشبينيهاي پيامبران بني اسرائيل درباره آزادي قوم يهود به دست كوروش از سوي ديگر بود
درگذشت كوروش
مرگ كوروش نيز چون تولدش به تاريخ تعلق ندارد. هيچ روايت قابل اعتمادي كه از چگونگي مرگ كوروش سخن گفته باشد در دست نداريم و ليكن از شواهد چنين پيداست كه كوروش در اواخر عمر براي آرام كردن نواحي شرقي كشور كه در جريان فتوحاتي كه او در مغرب زمين داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسايگان شرقي قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگيده است. بسياري از مورخين، علت مرگ كوروش را كشته شدنش در جنگي كه با قبيلهي ماساژتها (يا به قولي سكاها) كرده است دانستهاند. ابراهيم باستاني پاريزي در مقدمهاي كه بر ترجمهي كتاب "ذوالقرنين يا كوروش كبير" نوشته است، آنچه بر پيكر كوروش پس از مرگ ميگذرد را اينچنين شرح ميدهد:
سرنوشت جسد كوروش در سرزمين سكاها خود بحثي ديگر دارد. بر اثر حملهي كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر، اوضاع پايتخت پريشان شد تا داريوش روي كار آمد و با شورشهاي داخلي جنگيد و همهي شهرهاي مهم يعني بابل و همدان و پارس و ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد. روايتي بس موثر هست كه پس از بيست سال كه از مرگ كوروش ميگذشت به فرمان داريوش، جنازهي كوروش را بدينگونه به پارس نقل كردند.
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپوليس (تخت جمشيد)، داريوش با درباريان تا بيرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پيشاپيش مشايعين جنازه، آهنگهاي غمانگيزي مينواختند، پشت سر آنان پيلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه مي پيمودند، در اين جمع سرداران پيري كه در جنگهاي كوروش شركت داشته بودند نيز حركت ميكردند. پشت سر آنان گردونهي باشكوه سلطنتي كوروش كه داراي چهار مال بند بود و هشت اسب سپيد با دهانه يراق طلا بدان بسته بودند پيش ميآمدند. جسد بر روي اين ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت ميكردند. سرودهاي خاص خورشيد و بهرام ميخواندند و هر چند قدم يك بار ميايستادند و بخور ميسوزاندند. تابوت طلائي در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهي بر روي تابوت ميدرخشيد، خروسي بر بالاي گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – اين علامت مخصوص و شعار نيروهاي جنگي كوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگي (رتهه) سوار بود و درفش خاص كوروش را در دست داشت. بعد از آن اشيا و اثاثيه ي زرين و نفايس و ذخايري كه مخصوص كوروش بود –يك تاك از زر و مقداري ظروف و جامههاي زرين– حركت ميدادند.
همين كه نزديك شهر رسيدند داريوش ايستاد و مشايعين را امر به توقف داد و خود با چهرهاي اندوهناك، آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد؛ همهي حاضران خاموش بودند و نفسها حبس گرديده بود. به فرمان داريوش دروازههاي قصر شاهي (تخت جمشيد) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پيكر كوروش ميگذشتند و تاجهاي گل نثار ميكردند و موبدان سرودهاي مذهبي ميخواندند.
روز سوم كه اشعهي زرين آفتاب بر برج و باروهاي كاخ باعظمت هخامنشي تابيد، با همان تشريفات جنازه را به طرف پاسارگاد –شهري كه مورد علاقهي خاص كوروش بود- حركت دادند. بسياري از مردم دهات و قبايل پارسي براي شركت در اين مراسم سوگواري بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار ميكردند.
در كنار رودخانهي كوروش (كر) مرغزاري مصفا و خرم بود. در ميان شاخههاي درختان سبز و خرم آن بناي چهار گوشي ساخته بودند كه ديوارهاي آن از سنگ بود.
هنگامي كه پيكر كوروش به خاك ميسپردند، پيران سالخورده و جوانان دلير، يكصدا به عزاي سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد، ولي هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسي از فرط اندوه به خود نميآمد كه از آن جا ديده بردوزد. به اصرار داريوش، مشايعين پس از اجراي مراسم مذهبي همگي بازگشتند و تنها چند موبد براي اجراي مراسم مذهبي باقي ماندند.[*]
مرگ كوروش
نظريه اول
مورخ، گزنفون شاگرد سقراط، گفته كه كوروش كبير در جنگ با سكاها پايش زخمي شد و مانند اشيل از همان زخم فوت كرد
نظريه دوم
مورخ ديگر، هرودوت، گفته كه كوروش كبير هنگام نبرد با سكاها اسير شد و ملكه سكاها سر كوروش كبير را بريد و در خمره پر خوني فرو برد و گفت بنوش تا از خون سير شوي
اما دورانت ميگويد كه نظريه اول كه متعلق به گزنفون است نادرست و اشتباه است و مورخ گزنفون كوروش كبير را با شخصي ديگر در مملكتي ديگر اشتباه گرفته و اكثرا بر همين نظريه هرودوت تكيه ميكنند.
روايتي كه هرودوت در مورد مرگ كورش آورده بر كشته شدن او توسط ماساژتها تاكيد دارد... اين روايت چنين است:
ملكه ماساژتها (توميريس)، پيش از آغاز نبرد با كورش به او چنين پيام داد كه:
"اي پادشاه، به تو نصيحت ميكنم كه دست از اين كار برداري، زيرا معلوم نيست كه به نتيجه مطلوب دست يابي. به فرمانروايي بر قوم خود خرسند باش و بگذار بر سرزمين خود سلطنت كنم. افسوس كه به سخنام گوش فرا نخواهي داد، زيرا آنچه كمتر به آن ميانديشي صلح و صفا است ...
اي خون خوار ِ سيري ناپذير كه پسرم را به نيروي افسون بار باده گرفتار كردهاي، بر خود مبال، زيرا كه اين آيين مردان نيست و در ميدان جنگ نبرد انجام نشده. با اين همه من بد تو را نميخواهم.
پندم را بپذير و او را رها كن و بي اين كه زيان ببيني از بوم و بر ما دور شو. اگر چنين نكني به ايزد خورشيد سوگند، كه هر اندازه تشنهي خون باشي از خون سيرت خواهم كرد."[قومهاي كهن در آسياي مركزي و فلات ايران، رقيه بهزادي، صفحه ٩٧]
اين تابلويي است در موزهي هنرهاي زيباي بوستون از ملكه سكاها و سر بريده كوروش كبير.
پس از اين پيام جنگ در گرفت و كورش شكست خورد... آنگاه ترميريس سر كورش را بريد و آن را در خمرهي پرخوني فرو برد و گفت: "آن چه ميخواهي بنوش تا سير شوي"[
پاسارگاد
پاسارگاد منطقهاي است كه در ميان كوهستانهاي دشت مرغاب استان فارس واقع شده است كوروش كبير پس از برتري بر مادها و تاسيس سلسله هخامنشي منطقه پاسارگاد را به عنوان پايتخت حكومتي برگزيد. به واقع آخرين شاه ماد، آستياگ، پدر بزرگ مادري كوروش بود. روزنههاي نخستين هنر هخامنشي و معماري اصيل آن در پاسارگاد و كاخ كوروش تجلي مييابد. در كتيبه هاي ايلامي تخت جمشيد از منطقه پاسارگاد به نام «باتراكاتاس» ياد ميشود. در قرن پانزدهم مقبرهاي كه به نام مادر سليمان شناخته ميشد كشف گرديد كه در واقع پس از انجام كاوشهاي باستان شناختي موثر مشخص شد كه اين مقبره بزرگ مرد پارسي، كوروش هخامنشي است. در سال 1812 گروهي از بازديدكنندگان اروپايي كه از اين مقبره ديدن كردند از احتمال تعلق بناهاي دشت مرغاب به كوروش خبر دادند. اما به واقع اين پروفسور هرتسفلد بود كه در كاوشهاي 1928 كه در پاسارگاد به انجام رساند. 6 سال بعد آرال اشتاين موفق به كشف چندين بناي يادماني ما قبل تاريخي در حاشيههاي دشت مرغاب گرديد. كاوشها و حفاريهاي علي سامي در فاصله سالهاي 1949 تا 1955 و كاوشهاي ديويد استروناخ از سالهاي 1961 تا 1963 در پاسارگاد به كشف آثار گسترده و اطلاعات فراوان در مورد اين پايتخت كهن منجر گرديد.
بناي مقبره كوروش بي شك يكي از منحصر به فردترين عناصر معماري خاور نزديك به شمار مي رود كه در ضلع جنوبي پاسارگاد واقع شده است و حدود 1 كيلومتر با كاخ كوروش فاصله دارد. اين آرامگاه وقار ، سادگي و قدرت را به طور توام به تصوير ميكشد. و در آن از كمترين عناصر تزييني استفاده شده و به واقع اين سنگهاي صاف و بزرگ هستند كه با قرارگرفتن بر روي يكديگر منحصر به فردترين مقبره تاريخي را بنا ساختهاند، ارتفاع مقبره در زمان احداث 10/11 متر بوده و از 2 بخش تشكيل ميشده است. گفته ميشود جسد كوروش در تابوتي از طلا در اين مقبره به خاك سپرده شد. ضلع R كاخ كه در قسمت شرقي كاخ پاسارگاد واقع شده از ساختار مربعي برخوردار است كه در زمان ساخت داراي 4 ستون سنگي و 4 درگاه محوري بوده است. در اينجا نقشي از يك انسان بالدار كه الگوبرداري ازنقوش و هنر آشوري است مشاهده ميشود. بر روي سر اين نقش يك تاج مصري و بر قامت او ردايي ايلامي به چشم مي خورد. مطالعه بر روي اين نقش و محل قرار داشتن آن نشان ميدهد اين تصوير متعلق به كوروش كبيراست. اگر چه كوروش آنقدر عمر نكرد كه بتواند از مجموعه زيباي پاسارگاد لذت ببرد اما در ضلع Pكاخ فرمان احداث باغي بزرگ و سرسبز را داده بود.
سنگهاي سفيد لاشهاي بزرگ، كانالهاي آب و ساير جزييات باغهاي هخامنشي در معماري اين باغ زيبا به كار گرفته شده بود. در كاوشهاي استروناخ كه در سالهاي 1994 به انجام رسيد شمار زيادي از گنجينههاي پاسارگاد شامل اشيا طلا و نقره هخامنشي در محوطه باغ از دل خاك بيرون آورده شد. بنايي كه مدتها تحت عنوان زندان سليمان شناخته ميشد بنايي سنگي است كه بعدها محققان اعلام كردند متعلق به مقبره كمبوجيه فرزند كوروش است. نظرات ديگري نيز وجود دارد كه ازاين اثر به عنوان آتشگاه، انبار ، يا يك عنصر حفاظتي و امنيتي ياد ميكنند. تل تخت نامي است كه به قلعه اي كه روزگاري دربالاترين بخش پاسارگاد بر روي يك سكوي سنگي ساخته شده بود اطلاق ميشود.
ساخت اين بنا پس از مرگ كوروش ناتمام باقي ماند. گفته ميشود كه داريوش اول هخامنشي از همين الگوي ساخت بر روي سكوي بلند براي احداث كاخ پارسه الهام به عمل آورده است. متاسفانه امروز از اين دژ باستاني جز تودهاي خاك بر جاي نمانده است اما نام پاسارگاد به عنوان پايتخت باستاني كهن همچنان در دل تاريخ ميدرخشد.
مهم ترين شي ء موزه بريتانيا از تمدن ايران كه افتخار جهان نيز هست منشور كوروش بزرگ ( نخستين منشور حقوق بشر)است كه در ويتريني شيشه اي نگهداري مي شود .
تنها بخشي از منشور جهاني حقوق بشر كوروش كبير
شاه شاهان ايران اين سرزمين جاويد
اينك من به ياري مزدا تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام مي كنم كه تاروز ي كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت به من بدهد به دين و آداب و رسوم ملتهايي را كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد ونخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آن هستم و ديگر ملتها را مورد تهديد و تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين كنند .
من از امروز كه تاج شاهي به سر نهادم تا روزي كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را پادشاه خود بداند من براي سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد . من تا روزي كه پادشاه كشورهاي ايران و بابل و جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تاروزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول يا غير منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد .
من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت دستمزد او را به كار وادارد .
من امروز اعلام مي كنم كه هركس آزاد است كه هر ديني را كه مايل است بپرستد و در هر نقطه كه مي خواهد سكونت گزيند مشروط بر آنكه در انجا حق كسي را غصب نكند .
وبه هرشغلي كه ميخواهد بپردازد و مال خود را به هرطريق كه ميخواهد به مصرف برساند، مشروط برآنكه به حقوق ديگران لطمه نزند .
من امروز اعلام مي كنم كه هركس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده مجازات كرد . و مجازات برادر گناهكار بر عكس بكلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصيري شود فقط مقصر بايد مجازات شود نه ديگران .
من تا روزي كه به ياري مزدا سلطنت مي كنم نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز به فروشند و حكام زير دستان من مكلفند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز شوند .
رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه برعهده گرفته ام موفق گرداند .
بخش آغازين فرمان كوروش كبير:
"آنگاه كه من به آرامش و بي آزاربه بابل در آمدم در ميان هلهله و شادي اورنگ فرمانروايي را در در كاخ پادشاهي استوار داشتم ... بي شمار سپاهانم به صلح در بابل گام بر داشتند. روا نداشتم كسي وحشت را بر سرزمين سومر و اكد فرا آرد. نيازمنديهاي بابل و تمامي پرستشگاه هاي آنان را پيش ديده داشتم و در بهبود زندگي همگان كوشيدم. همه يوغ هاي ننگين بردگي را از مردمان بابل بر داشتم. خانه هاي ويرانشان را آباد كردم. به تيره بختيهاشان پايان دادم. مردوك مهتر خداي، از كردارم شاد شد و به من كوروش، پادشاهي كه او را نيايش كرد و به كمبوجيه پسرم ... و به همه سپاهيانم، مهربانانه بركت داد از ته دل در پيشگاهش خدايگاني والاي او را بس گرامي داشتيم. و همه پادشاهاني كه در بارگاه خود به تخت نشسته اند در چهار گوشه جهان از فرا دريا تا فرو دريا ... همه ي پادشاهان باختر زمين كه در خيمه ها سكونت داشتند براي من خراج گران آوردند و در بابل بر پايم بوسه زدند. از... تا شهرهاي اشور و شوش آگاده اشنونا شهرهاي زمبان مورنو در تا قلمرو سرزمين گوتيوم شهرهاي مقدس فراسوي دجله را كه پرستشگاه هاشان دير زماني ويران بود مرمت كردم و پيكره ي ايزداني را كه ميان آنان جاي داشتند به جاي خود بازگرداندم و در منزلگاهي پايدار اقامت دادم. تمام مردمان آواره را جمع كردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم ... اجازه دادم همگان در صلح بزيند."
فرزندان كوروش :
پس از مرگ كورش، فرزند ارشد او كمبوجيه به سلطنت رسيد. وي، هنگامي كه قصد لشگركشي به سوي مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش برديا را صادر كرد. در راه بازگشت كمبوجيه از مصر، يكي از موبدان دربار به نام گئومات مغ، كه شباهتي بسيار به برديا داشت، خود را به جاي برديا قرار داده و پادشاه خواند. كمبوجيه با شنيدن اين خبر در هنگام بازگشت، يك شب و به هنگام بادهنوشي خود را با خنجر زخمي كرد كه بر اثر همين زخم نيز درگذشت. كورش بجز اين دو پسر، داراي سه دختر به نامهاي آتوسا و آرتيستون و مروئه بود كه آتوسا بعدها با داريوش اول ازدواج كرد و مادر خشايارشاه پادشاه قدرتمند ايراني شد



گریه نکن فقط گوش کن
میخوام اینبار بیشتر چشمامو باز کنم تا از چیزی بخونم که سوز کمتری داشته باشه..گودی زیر چشمم نه به خاطره گریست نه دود نه غصه فقطو فقط حرص وام جوش...این دل وا مونده که یدم آروم نداره یه بند زر میزنه زمزمی یه ترانهٔ نو رو برام تدأعی میکنه .اما دست دلم به نوشتن نمیره یعنی حسش نیست..وقتی این ملت بی ذوق سرزمین مادری رو حس نکردن مجبورم از چیزی بخونم که روم نمش..اما میخونم چون حسام بهم میگه بخون...دیگه چارهٔ ندارم..مهدار یه دل بزرگ داره که ساده مشکن اما ساده جوش میخوره..اینا اعتراف یه مهاجر که دلش برای بوی دود اگزوز تو تهران لاک زده.... میخوام اینبار و از این به بد از چیزی بخونم که خیلی بیشتر حقیقت داره...چشم بندی نیست منم مهدار یه خونهٔ بزرگ که توشه پره غصه هست تمومی نداره..آهنگ جدیدو دارم آماده میکنم....زیاد ذوق نکن که قلبم خیلی درد مکن دیگه اون حس خوبه اول کارو ندارم...خیلی نباید باشن اما هستن .من با خدا هم مشکل دارم...نمیدونم حالم اصلا خوش نیست هم وطن پس گریه نکن که اصلا صدات به هیچجا نمیریسه حتا خدا اگه حال گوش دادن داشت الان تا خرخره تو لجن نبودم
hamid reza barotian political studer irani bor i sverig

han bor i sverig och han asyl....han orginaly från iran och födda i tehran..han kommer sverig 2008 .han har inte upphåltillstån men han myket stark...han political studer i iran på uneversitetet ..när han bor i iran rireing gör problem for honom och han tivingar migration till sverig ...han nu bor i kåge nore i sverig..jag hoppas han tar upphåltillstån darför om han tillbacka iran dem döder honom.....han sjunger som dukt persiska och mycket fin.......for iran...hamid barotian.....
mother fuck off ahmadi nejad









fuck ahmadi nejad,....fuck to khamene shetttttt the govermet iran..them killl many guys
كشته شدن دانشجوي 20 ساله در اصفهان در اثر شليك گلوله به گردن
ويديو حاوي صحنه هاي دلخراش است
=
texe albume sarzamine madari

--------------------------------------------------------------------------------------------------
مرا ببوس
چشمهاى خيس، بازم اشكهاى چشم، مادرى كه بچه اش رو تو راه سرنوشت
بازم دنياى شعر ،بازم دنياى من، واسه بغض پدر ، ناله يه عمر غم
بايد بازم نوشت، شايد راز سرشت، از غريبى و بى كسى اسرار بهشت
رسيد موصل وصل، راه سفر عصر، كه نغمه چاوش بايد بارهارو بست
وقت بوسيدن من: گريه خشك شد
اشكات! لاى آه بغضت گم شد
كه روى سنگ لحد خشت جاى كاغذ ، باطله هايى كه كفنم با وقاهت
گرفتى و خوندى ، حالا اين سهم تو ، كه از دنياى تاريك رب اين درد تو ,
كه نامه هات بار شد پس غافله ها، سرزمين مادرى تو بند فاجعه ها
سرزمين من سرزمين مادريست...سرزمين عشق صلح آدميست
سرزمين آريا ، سرزمين دروازهاى آسيا
سرزمين بوسيدن خون بدن...سرزمين زندانهاى تاريك وطن
سرزمين قصه هاى جنگ خون،سرزمين حسرت يك تكه نون
سرزمين آب ، سرزمين روشنى
سرزمين برديا و كورش : مهد زمين
سرزمين من ، تو ، خون بجوش
از صداى مهدارها دارد خروش
سرزمين من سپر سينه به كوس، سرزمين من به راهت ما را ببوس
هم خوان
مرا ببوس...اى مادر...بدرقه با اشكهاى تو...
مرا ببوس ... اى وطنم... كه خاكت از خشت بدنم
.............................................................................
سرزمین مادری
اینجا سرزمین مادریم یعنی ایران ، که به زیر عبا و عمامه ناله گویان
یا به داد استبدادی یا به دار ویران جنایت از خلخالی ، رفسنجانی ، فلاحیان
یا از فساد زارع یا سردار کیان برسم به ترور لاجوردی حجاریان
یا از قتلهای زنجیره ای یا از حلقه ترس برسم به کشتار و اعداماتون دهه شست
خون بی گناه مرد و زن ایران زمین ، اعدامهای دسته جمعی قصر یا که اوین
که بهای آزادی خون رگ آزاره قاجار و پهلوی آخوند تا آقازاده
سرمايه هاى مملکت بالای دار ، داره قلب قصاب رهبر و جریحه دار
تاوان خون انقلاب وعده یا حرف ، خمینی تو قبرستون داد سال 57
قلمم مینویسه تا وقتی شاهده این ، همه خونهای بی گناه باشه حاصل این
انقلاب ننگین سال 57 ، رگ جوانه هایمان تو جنگ با رژیم بعث
زده خاک بهشت زهرا را آباد و سیر ، از خون دانشجو روز 18 تیر
که نوخاله های انقلاب را از دم تیغ ، رومانتیک انفجار مجلس هفتم تیر
بقای حکومت دواممش فقط با باج ، بنویس خلیج عربی بخون خلیج فارس
تیتر روزنامه های دبی با عبارات چوب حراج زن ایرانی تو عمارات ، که تا به کی شاهده این فاجعه هاست
بغض من آهه اینجا سنگساره قصاص ، اینجا ایرانه فقط بچشی خون
زنده بگورت میکنن بی کفن فقط به زور
من نه منافقم نه مجاهدم نه سلطنت خواه ، نه از نسل عرب آخوندزاده یه آزادی خواه
که من یه ایرانیم اما حبصه نفس ، نفس بیمار من به دست نبض مرض
شلاق جمهوری اسلامی بوی خون میده ، جوونه هایمان بالای داره و داره جون میده
که اینجا سرزمین مادریمه یعنی ایران ، که به خواب غفلت و ستم میشه ویران
هم خوان
آژاد اما توی قفس ، به زیر شلاق و شکنجه بغض نفس
میگه من ایرانیم ، اما بوی خون میدم ، که به سرزمین مادریم دارم جون میدم
--------------------------------------------------------
پناه
بذار بنویسه قلم چونکه بازم حرف داره ، این دل پر خالی نمیشه آره بس که درد داره
مثل قدم زدن توی خیابون واست سنگینه ، نگاههای یه غریبه که پوستش رنگینه
از جنس من و تو نیست ، باشه کمی سیاه تر ، از نسل راسیست شدیم نسلی بیمارتر
که هر یه پناهنده صورت از سرخیه خون ، تو آهه غربت کینه به زانوهاتون
که ما یه غریبه ایم از خاک وطن دور ، از کوچ اجباری از خونه دوده ی اندوه
دود سیگارتو همه خابن و منگن ، فرار از زندان و اعدام و اسیر جنگن
از سومالی وفلسطین و عراق و کرد ، از ایران افقان و کوبا و ترک
واسه پاسه پناهندگیشون گشنگی ضعف یه عده هم مشغول غارته چاههای نفت
پایه ی یه تخت شکسته و لب به سیگار ، بنویس اون بالا درشت روی دیوار
که همه دلخوشیامون فقط در حد حرفه ، همه اسرار عصر زیر خربار برف
توی خاب و بیداری فریب یه گرگ پیر ، همه عمر گشنه ای شکم گنده ها سیر
که به عطر چادر نمای مادر پیر ، چشماتو هم بذار بخواب تا دم تیر
که این بالاترین قصاوت دیواره قبره ، سنگ لحدم اشکهای مادر بارش ابر
که همه ی دست نوشته هام واست خاطره شد ، طابوت خالیم پر از کاغذ باطله شد
که به این راحتی خوابیدی ولی آسوده نیستی ، تو هم انگلی مضر محیط زیستی
که تو یه ایرانی تو هم یه تروریستی ، بشی پناهنده به اسیری نسل راسیستی
ماها خواب دیدیم رویاها وارونه شد ، چرا قلم من به سیاست آلوده شد
که به طلفات خون از آزار دین ، از گوانتاناما قصر یا که اوین
یا از گورهای دسته جمعی و شلیک تیر ، گونه خیس یه مادر از پدر پیر
که به داغه مهر روی پیشونی نسل ، خود سوزی جانبازی روبرو مجلس
از کوچه پس کوچه های تاریک جنگ ، روشن فکرهای خرافات تا دین و نیرنگ
از یادگاری و شب گریه ها و رگ قطع شده ، روی دیوار سلولت بو بکش حک شده
که همه ادعای بره بودن (دارن) ، کی دیگه گرگه ! یه قبرستون بزرگ بساز تو دل گربه
بشکاف رگ و زیر دوش حموم ، از این انقلابم تو رپ بشه کارم تموم
هم خوان
توی شب گریه هات همه دنیا خاموش شد که وقتی اشکهای تو باریدن آروم شد
که از پناهندگی قانون بردگی خسته ، از کوچ اجباری از زوزه ضجه
____________________________________
دستهای خالی
چرا همه دردهاتو نگفتی خالی شدی ! که قلم بیاد پایین از اوج به کی حالی کنیم
که این همه گفتم اما کی فهمید این دل صاب مردرو مگه میشه بی غم دید
که غم بشه دود سیگارتو پشت سیگار روی پوستر من تکیه زد به دیوار
خم ابروی من از گوشت تلخیمه نپرس نگو چرا خون درگیره
چهره حلبچه و خرمشهر و خاک وطن پوسیده جنازه هایی که دارن خون و بغل
یا از پاهای روی مین بچه هفت ساله یا مجروح شیمیایی موجی خمپاره
یا از جوونایی که ریختن و شبونه بردن توی زندان زیر شکنجه مردن
بوی پیراهن های یوسف همه جا هست بو بکش این بوی خون که میشی مست
ریق رحمت و سر کشیدی و بعد گله کن آخر عمری بیا توی خیابون و دست گره کن
مشت کن و ببری بالا و بگی حقمو میخوام ناخونای پات و میشکن و هفت قمه میخواد
بشکاف سراشونو واسه نذر حسین که غرق خرافاتیم ببره نسلتو سیل
ما ها خوندیم ، نوشتیم کی گوش کرد ! کی شناخت منو بگو کی نوش کرد
از خون رگ پاهای طاغوت زده به جامعه مردمی که تاعون زده
بشینیم مست و نعشه وقت دلتنگیا بنویسیم از یک رژیم یک رنگ ریا
که من زنده باش بنویسم اسرار درد رو از کوچه پس کوچه های خالی از افکار مردم
با دستهای خالی خیلی چیزها میشد نوشت ، تو فقط خوابی (مبگی) جهنم توی بهشت
با دستهای خالی میشد رفت شکار شیر از زندگی سیر توی خواب و بیداری فریب یک گرگ پیر
که شکم گنده ها سیر باشن بقیه گشنه ، هرجا که گیر کنی حل شه فقط با رشوه
اینجا اعمال نیاز میشه نیاز ندارم امثال من خفه اما خیال ندارم
بشکونم قفل سکوت و با نوک قلم ، تن من پره از کبودی ها و درد تنم
از سوختن مردم بی گناه توی آتیش ، توی بمب گذاری منافق یا که راسیست
هار شدن گرگها عاقبت وطنی شد کشتار احمدی نژاد ، امثال رجوی شد
هرچی بلا اومده نصیب نسل ، هرچی میکشیم از این ملت مرده پرست
که به حذب باد داده دست یاری ، اما آخر قصه همه با دست خالی
هم خوان
چرا همه دردهاتو نگفته خالی شدی که قلم بیاد پایین از اوج به کی حالی کنی
که این همه گفتم اما کی فهمید که این دل صاب مردرو مگه میشه بی غم دید
(که به دستهای خالی قلم تکیه کنی اما چیزی نداری که به دل هدیه کنی)
---------------------------------------------------------
دروغهاى بزرگ تاريخى
وقتی من مینویسم قلم داره نفس ، که از عهده تو خارج بار غرض
از دروغهای خمینی ساختیم قفس ، تیغ شکنجه رژیم هم داره حوس
ساقه های جوونه هامون رو داره حرس ، از زنده به گوری از باب حوس
که به رپ فارس اعتیاد داری مریض شدی تو هم بنویس اگه داری نفس
که گفتی میرسونی مارو به آدمیت معنویات مادیات باره نیت
که دیدیم حدود اسلام تو جاری شد ، به اشک مادر داغ دیده این حاکی شد
زندانی سیاسی بند اوین مبارزه با فساد اینه احکام دین
که به نفرین همون آرم شیر منحوسه ، به جنازه های جوانه هامون خون زده بوسه
بدی بره بدتره ساله 57 ، شاه ما هم شاه نبود چرا گذاشت و رفت !؟
من یه مبارزم فقط یه آزادی خواه ، نمیتونه لال بشینه ملت ما نفت و گاز شد مجانی !
به چنگال آغشته به خون رفسنجانی یا به خواهر و برادرهای اهل بیت خامنه ای ، ناطق ، کروبی ، دست غیب
: امام زمانی که داره دم به ساعت دوره خیانت خاتمی بمب ساعت ، هسته ای ایران حسرتی به جاست
از شکنجه های احمدی نژاد که با گردش قلم داره می لرزه دست ، مثل تن خمینی تو گور می لرزی پست
که به زیر تیغ گلو بشه شرایط سخت تر ، با قلمم میکشم پایین رژیم و رهبر
هم خوان
پس با من هر جا من میخونم پاشو ، دروغهای تاریخی وعهده هات خام شد
پس با من هر جا من میخونم پاشو ، دروغهای تاریخی زخمهای کهنه وا شد
-------------------------------------------------------
پا به پا
اگه ضمیر زمینت داره اسیر و ضلیل کاره منه واسه اینکه دارم پشت کار ، اکه خمیده زمینه ریشم از ساقه تو آسمونها میکنه واستون میکنه در قفل رو باز
اینجا آسمونه دره هفتمش منم انجا یه زندونه همه حرفامو زدم ، که برسی و بخونی و بشینی پاش
راه من قصش واست جالبه داش ، که اگه همه اشعارم بشه باره ورق ، که به صرف دود پنیر یا به زور عرق
بوی بد سیاست به شعرم داره یدک ، گلوی رژیم تقاصشه خوب به درک
که به دست چوب رژیم دار و فلک شیشه عمر نسلمون داره ترک جای شکاف گلوی رژیم رگ خونم که ، باهاش بنویسم روی دیوار سلولم
اگه میبینی که ساکتم آروم دست خالی یا که بزنه به سرم بگیره رگ هاریم
که میبنی فقط مهدیه که باعث شعر مغزتوجر بده ذهن تو حامله شه ،بسازم از گوشت تنم قفس مثل دیوار که باعثش شعر سیگار پشت سیگار
پا به پای من اومدی راه چنیمه مرد ، یه دل گنده میخواد یه سره سنگینه درد
که به زور دود و پنیر بشه پر و خالی قلم به دست نعشه پشت میزه کاری
مینویسم و بکارم مسلطم همه سلاح من قلمه بهش مسلحم
که بغض صدات همراه خشم ، سیخ شه موهای خدا اون بالا عرش
که به زیر غبار جسدم بمب هسته ای ایرانی نمونه جز یه نوار غزه ای
من مسلطم موفقم مسلما قلم با سیاست عجینه و مسلطم اثری از من بمونه تو رپ فارس
تا وقتی گلوله رژیم راه رگمو باز میکنه و به سادگی چونکه رپ من تلخه ، ترش میکنی و میگی آره حرف من حرفه
از لاشخورایی مثله تو رکب خورده ، به روی زخمی که شیش ساله نمک خورده
من روی کارم اگه طالب باش که از عهده خیلی هاتون تو رپ خارجه داش چشماتون خیس اما دل تشنه اشکوقت دل تنگیها مست و نعشه هشر ، که وقتی جاده رپ جلوم بازه جاری اشعار
که بازم میبینی که جاریه اشکات که من خودم شدم مریض رپ شدم دیوانه تر دارم دیواره حرف
شدم بیمار رپ
پا به پا همراه من بیا اینه میراث من ، پا به پا همراه من اومدی راه چنیمه مرد
پا به پا ندید و نمیبینی تو رپ امثال من ، پا به پا دارم دیوار حرف شدم بیمار رپ
------------------------------------------------------------------------------
جوانه ها
شروع بدبختیهاست چشماتو وا کن ببین کجا به دنیا اومدی ویرانه وا خورد اینجا طاعون تا خورد لبه برگ تاریخ به خون ایران ما خورد منم مینویسم از آینده سیاه جوونه های مضطرب اینجا مملکت خونه اسلام مستبد
پای ممبر مولا و آخوند بمب ها منفجر نسل بیمار من میسوزن تو بشی منتظر ظهور امام زمان خفه عوضی
شست و شوی مغز نسل من و داره مرض که هشیش بشه سری هزار باشه محموله چرس محسن رضایی ها ، اژه ای ها وارد مرز بذار بنویسم که میدونم چه خبره بگم این وره مرز ، بلای نسل منحرف من و فرار مغز
از مملکتی که توش داره پول پارو میشه به دست امثال بوش و اوباما نوش دارو میشه واسه مرگ برگ زرد
جوونه هاش ، خاکش میراث ماست باز حماسه ساز راه آزادی باز راهش اعدام ماست ؟! که خواب آزادی تعبیرش به دست ماست
کفن سفیده مثل خواب رهایی هرروز یه اعدام دیگه چیه باز بهایه ، از انقلاب بگو پاداش نسل من چیه
بند دویست و نه اوین گورهای دست جمعی حلقه های اعدام خالی زیر پاهات که با یه فاتحه بدرعه شه آرزوهات
که ویبینی حموم خونه جرئت از این رفیق دوست دژخیم مرتضوی ، از نسل من چی مونده توی این مرداب سبز که با واجبی طناب دار یا کابل برق
جسد دختر توی گونی شده جز یه کابوس پلیس مملکت بشه دزد ناموس یادآور افتادن دانشجوها از پشت بام های خوابگاه دانشگاه تهران دیگه !
که ما از نسل جوونه های انقلابیم که میگن آزادی ! اما با این قصه خوابیم
جوانه ها اگه اسیره سرنگ و بنگ و دوا سفید یا اسیر حجاب اجباری جنگ و ستیز
شلاق و حبص ابد اعدام و صد آه که توی کفنی قصاص تو داره سنگسار آره جوونه ها
اینجا دو جنسه و سیاسی و ارازل اعدام از درد بگو کی میخونه حقایق انکار
میلیونها پیراهن خونی بالای سر رفت جوونه هاش رو کشت و شبانه کرد دفن
مثل اون دختر باکره که نداره ارزش یا اون جانباز بسوزه روبرو مجلس
هشتاد میلیون گرسنه رو باعث درد با چی میخوای درمونشون کنی با کیک زرد
هشتاد میلیون احمق با دل سرد دارن خفه میشن زیر خط قرمز فقر
این بوی خون جوونه هاست این بوی خون تعفن جنازه هاست که این میراث ماست اما حماسه ساز
راهش اعدام ماست آزاد ایران ماست که این بوی خون از گلوی جوونه هاست
----------------------------------------------------------------------------------------------------
خاک وطن
داستان داسان یه خواب قشنگ از ته مونده های دنیای خاک وطن ، از حسرت زندگیت بگیر بشین
قلم ، کاغذ کلمات رو جوری بچین که وقتی شعر شد برشته تحریر مرگ ، که به ساقه های امید نموند حتی یه برگ
که به ریشه خشک تاریخ ایران مناز خاک وطن من یعنی میراث من ، که اینجا سرزمین خونه لاله وحشی از دیار گل سرخی و فرخزاد فارع از هرچی آرزوهای سوخته نسل بار هر تقاص
: نامه های توی چای جمکران خاک من بلاست که به آه دامن مادر چشم به راهیمونسش پای سفره هفت سین باز به آهی
پشت دیوارهای زندون همین خاک از خاک همین مملکت اسارتتا کی
چشمها بسته ، لبها دوخته ماها تحریم شدیم ، تو این سی ساله ما ها بدجوری تحقیر شدیم
واسه رگ انحراف وا بشه لب به اعتراض ، به خواهرت تجاوز جلوت واسه اعتراف
اینجا خاکش سرده همه بی رنگن اینجا فرشته ها هم بی بالن میجنگن واسه امام رضا بسازیم صحن طلا مقبره بابا طاهر ، ابن سینا داره خراب
مثل خونه هشتاد میلیون خواب حوس که به ریشه جوونه هامون زده داس حرس ، از خط شکنجه کمر نپرس میگم اینجا چشمها خونه نمی بینی دل بی غم
از یادگاری و چب گریه ها رگ قطع شده روی دیوار سلولت بو بکش همه حک شده ، برای آزادی ایران حاضرتن فدای سرزمین مادری خاک وطن
چشمهایت را ببدن بیا به سمت من به من نشون بده که چرا نباید سرزمین من مرا در آغوش بگیرد)close your eys come to me show me
it doesn`t have to be my land close to me
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
کوچ اجباری
که به این راحتی خوابیدی زیر قصاص کفراز دهن کثیف پیر دانایی گفت که لباشو دوختن بازم درهارو قفل
که به آرزوی دیرینه مرد آسوده خفت که از همه چی بریدی اینجا آخرده خطه ،
فصل سرمای تو رسید روی جسد زردت بوی خون تازه لب تیغ و شکاف رگ که اثرش روی رپ می مونه مثل یه لک
تو هم نظاره کن بگو تف که حیف توی نطفه خفه ایم و در قفل رو کی باز میکنی بگو کلید صندوق حور
دست نوشته های من ، لمس سفر گور بازم اثر دود دارم اثر سوء روی نوشته هام اشعار عادت روز تنم قربانی یه کوچه درد مسلکه روی دل نشست غبار غم حسرتت
که روی خون آبه هاست تن بی جون منلمس دست فرشته مرگ گودال تنگ ، زیر بارش سنگ خون کفن و رنگ
از یه حکومت بیمار اسباب یه جنگ از یه کوچاجباری فقط واسه رشد تن عقده هات یخ زد تو کویر خشک بازم وارونه شد قلمم آخر به سیاست آلوده شد
رو طابوت مفت یوقتی نوشتن از نگاه سنگین بغض زیر چشم کبود ! کار نژاد توست
که از زیر لب زمزه ها نثارت فحش که حتی توی غربت پایه قصاص رو سست ، بازم دستهای بسته خنده های مصنوعی مد بازم لحنهای تند گریه حقیقی مرد
شاید آروم بگیره روحی که آلوده نیست پس از حقایق نوشتن کاری آسوده نیست
تامل ذکر فکرت منو آشفته کرد همه پا ورقی های تاریخ رو آغشته کرد آخر به نوشته های خون ، فکر ریسک !
روح آزرده خاطرم دل گریست به این دیوارها که نوشت شعار بزم به کام میلیونها خلیفه هار و مرض
بازم داری غرض ! سیاست رو عوض که از ریشه چیده شدم داغ داس حرس که به دور از خانواده از زادگاه دل
: باقی عمر سپری شد تو هم فقط ناظر که به فجایع حقیقت راوی اسیری روز محاکمت نزدیکه خوار و ذلیلی اگه لال بمونی موندی توی مسیری به من منتهی درد خواب حسیری از یه کوچ اجباری ساکت خواند پس این کی بود میگفت فقط باید عاقل بود
بازم اسیر راز خواب دنیا را کاش کی پای برهنه بازکنه آرزو داشتی از یه کوچ اجباری مسیری ساختی که به این راحتی دست خوابید تو هم غمار رو باختی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
Mahdar - Sarzamine Madari

دانلود آهنگ ها با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت دانلود کل آلبوم به صورت زیپ شده
دانلود آهنگ ها با کیفیت ۴۰ کیلوبایت دانلود کل آلبوم به صورت زیپ شده
album coming now you can downlod it
تقديم به وجود آورنده هر تقدير
پس 2 سال با دستهاى خالى اما با دلى پر
تونستم چيزهايى كه خيليها بايد ميگفتن و نگفتن من بنويسم
اين آلبوم تقديم به خدايى كه هميشه با منه , تتقديم به پدرم و مادر كه از برگ گل پاكترند و تقديم به مادر دل سوخته اى بچهايش بى صدا راهى سفر گور شدند و آروم و بى هيچ پاادش و مزدى بى منت در گوشه روح از تن بدر كرد
تقديم به دل مردها و و لب دوخته ها
در اين فايل موزيكهاى آلبوم به همراه كاور اطلى آلبوم و تكست ها موجود مى باشد
سلام به آزادى
مراببوس اى سرزمين مادرى كه به پناه دستهاى خالى از دروغهاى بزرگ تاريخى پا به پاى جوانه ها خاك وطن تا آخرين نفس از يه كوچ اجبارى و از براى همبستگى نوشتم
پرنده مهاجر...مهدار
http://www.mahdar.com/
http://www.mahdar-music.com/
mehdi aka "Mahdar" .he borning in tehran 19830607 . he finish univerite cilive engineering kerman and he work for society islamic unveritet and later make problem for him and he force migration to sweden ..he start work by hiphop perain 2004 and for ong record in home.(jut fuuny) but later he very serious nad he make 5 album before untill 2008 .last album this name is cigar after cigaret ..now coming new album "My Mother´s Land".so he hope to the future and new albums ..he more write a bout society problem in iran and political...perhaps for many person this not funny but for him very attractive
he do it ...and you can only watching baby..
Eminem - 3 a.m.
از اونجايى كه خودم عاشق امينم هستم كليپ جديدش براتون ميزارم.
خيلى داغ پسر
Eminem - 3 a.m.
http://videos.onsmash.com/v/68JBx8rrebyhxm5M
احتمال اعدام دو نوجوان ديگر در سحرگاه چهارشنبه
همزمان با دعواهاي روزنامهي كيهان با مهدي كروبي بر سر اعدام نوجوانان در ايران، و در حالي كه مدير مسئول كيهان خواست توقف اعدام نوجوانان را ''خواستي صهيونيستي‘‘ ناميده است، در هفتهي جاري دلارا دارابي كه در ۱۷ سالگي مرتكب قتل شده بود، اعدام شد. همچنين قرار است دو نوجوان ديگر نيز روز چهارشنبه، شانزدهم ارديبهشت، به اتهام قتل به دار آويخته شوند. امير خالقي و صفر انگوتي، كه به ترتيب در سنين ۱۶ و ۱۷ سالگي مرتكب قتل شدهاند، با حكم دايرهي اجراي احكام، براي اجراي مراسم اعدام آماده ميشوند. امير خالقي متولد سال ۱۳۶۹ است. وي در سال ۸۵ بعد از اينكه مقداري از مخلوط الكل سفيد با آب پرتقال را مينوشد، و در حالي كه به تشخيص پزشكي قانوني ''سلبالاختيار‘‘ بوده، در نزاعي خياباني دوست خود را ميكشد.
صفر انگوتي نيز متولد ۱۳۶۸ است. وي زماني كه ۱۷ سال داشته با يكي از هممحلهايهايش، به دليل اينكه با دختر مورد علاقه او مشغول صحبت بوده، درگير شده و به گفتهي خود ناخواسته او را به قتل ميرساند.
محمد مصطفايي، وكيل اين دو نوجوان، ميگويد، با خانوادههاي اولياي دم اين دو پرونده صحبت شده و نتايجي هم براي گرفتن رضايت به دست آمده بود. وي اميدوار است كه با دستور توقف اجراي حكم، رضايت كتبي اين دو خانواده گرفته شود.
دويچهوله: آقاي مصطفايي، دو تن از موكلان شما كه هر دو در سنين زير هجده سال مرتكب قتل شدهاند، قرار است كه فردا صبح اعدام بشوند. در مورد جزييات اين خبر ما را بيشتر در جريان بگذاريد.
محمد مصطفايي: ديروز بعدازظهر من در دفتر كارم بودم كه مامور پست به دفترم آمد و برگ ابلاغ مربوط به موكلينام را، كه قرار است چهارشنبه ساعت ۵ صبح در زندان اوين اعدام بشوند، متاسفانه به من ابلاغ كردند. ما در اين چند هفتهي گذشته چندين بار گروههاي مختلفي را براي جلب رضايت اولياي دم فرستاديم. كارهاي قضايي در نهايت انجام شده بود. به نتايج مطلوبي هم رسيده بوديم. امروز صبح هم براي اين كه بتوانم راهي پيدا بكنم و از يكي از مسئولين قوهي قضاييه دستوري بگيرم تا اين دو نفر از مرگ نجات پيدا بكنند و بتوانيم رضايت اولياي دم را بگيريم، به محلي كه آقاي جمشيدي [سخنگوي قوه قضائيه] مصاحبهي مطبوعاتي داشتند رفتم و در آخر جلسه درخواستم را به ايشان دادم و اميدوار هستم كه ايشان پا پيش بگذارند و از رييس قوهي قضاييه دستور بگيرند تا اين دو نفر اعدام نشوند.
ظاهرا اجراي حكم يكي از اين دو نفر، امير خالقي، قبلا هم يكبار به دستور قوهي قضاييه متوقف شده بود. آيا امكان اين هست كه يكبار ديگر دستور توقف اجراي حكم صادر بشود؟
بله، آقاي امير خالقي قرار بود ۴ اسفند ماه سال گذشته اعدام بشوند كه آقاي شاهرودي براي صلح و سازش دستور توقف عمليات اجرا را دادند. ما هم چندبار افراد مختلف را به منزل اولياي دم فرستاديم و در نهايت هم به نتايج مطلوبي رسيديم. ولي وقت اين نشد كه اين نتايجمان به صورت مكتوب دربيايد تا بتوانيم اقداماتي را انجام بدهيم. حالا قرار است كه امروز هم برويم كه ادامهي مذاكراتمان را داشته باشيم و اميدوارم كه آقاي شاهرودي دستور بدهند كه مجددا اين حكم متوقف بشود. بالاخره مرگ دو نوجوان را شاهدش خواهيم بود كه اين واقعا تاسفبار است. مضافا به اين كه سنشان كمتر از هجده سال بوده است.
آقاي جمشيدي، سخنگوي قوهي قضاييه، در كنفرانس مطبوعاتيشان اعلام كردهاند كه قانوني را به كميسيون حقوقي - قضايي مجلس دادهاند كه در صورت تصويب نهايي يك رويهي جديد در جلوگيري از اعدام كودكان خواهد بود. طبق گفتهي ايشان در اين قانون به موارد قصاص هم اشاره شده و آمده كه حتا در مورد مجازاتهاي حد و قصاص هم ، براي كودكان مجازات جايگزين اعمال شود. شما اطلاعي در مورد اين قانون داريد؟
بله. اين همان "قانون مجازات اسلامي" است كه به مجلس شوراي اسلامي ارسال شده بود. قسمتهايي از اين قانون مربوط به مسئوليت كيفري اطفال است كه در مورد اعدام و قصاص مقرر شده بود كه اگر توسط دادگاه تشخيص داده بشود، كسي كه سناش كمتر از هجده سال است، فاقد رشد عقلاني بوده و مرتكب جرم شده، اين شخص بايد از مجازات مرگ معاف بشود. اين چيزي بود كه در مجلس به تصويب رسيد و قرار است به شوراي نگهبان ارسال بشود. اگر شوراي نگهبان تاييد بكند، اين قانون در كشورمان لازمالاجرا ميشود.
همزمان با اين كه در مجلس روي اين قانون دارد بحث ميشود و همين طور موضعگيري برخي از كانديداهاي رياست جمهوري، از جمله آقاي كروبي، در مورد دفاع از لغو مجازات اعدام كودكان، ما اين هفته شاهد بوديم كه دلارا دارابي، يكي ديگر از موكلانتان اعدام شد، كه او هم زير هجده سال مرتكب جرم شده بود. فردا هم احتمال دارد كه دو تن ديگر اعدام بشوند. فكر ميكنيد كه اينها در كنار هم چه معنايي دارد؟ انگار دو نيرو به طور موازي دارند در قوهي قضاييه كار ميكنند، يك نيرو براي لغو مجازات اعدام و يك نيرو اصرار بر اعمال اين مجازات دارد!
به نظر من براي اينكه اين سوءتفاهمها همه برطرف بشود، بايد جلوي اجراي حكم اين اطفال فعلا گرفته بشود. به دليل اينكه ما آن قانون را در مجلس داريم. حالا من كاري به مسئلهي سياسي ندارم كه آن كساني كه قدرت دارند چه اختلاف نظرهايي با هم دارند. ولي آن اختلاف نظرها نبايد باعث و باني اين بشود كه يكنفر جانش به خطر بيفتد. بنابراين براي اين كه تمام اين سوءتفاهمها از بين برود، به نظر من بايد جلوي اجراي اين احكام گرفته بشود. حالا هر موقع كه قانوني به تصويب مجلس و شوراي نگهبان رسيد، آن زمان ديگر نبايد حكم اعدام اطفال زير هجده سال صادر بشود.
آقاي مصطفايي، ظاهرا يك حكم سنگسار هم در استان گيلان تاييد شده و قرار است به زودي اجرا بشود. شما در جريان اين پرونده هستيد ؟
بله. يك سنگسار كه در اسفندماه اجرا شد و آقاي جمشيدي هم امروز خبرش را تاييد كردند. يك سنگسار ديگر هم هست. ولي اينكه زماني برايش معين كرده باشند، مشخص نيست. ولي با توجه به اينكه در اسفندماه هم آن سنگسار اجرا شد، احتمال اين وجود دارد كه اين يكي هم اجرا بشود.
اينو گوش كن باقى فسانه ست....
امروز هم يه آهنگ به نام كوچ اجبارى كه اگه خدا بخواد بعد از آلبوم پخش ميشه بازم إگه خدا بخواد با كليپش ميدم بيرون
ديگه جونم بگه واست رفيقاى قديمى هم دم در اوردن زياد واق واق ميكنن بعد از آلبوم صداهاتون مى بره و در ادامه بهت بگم كه فكر ميكنى گنده اى دادش يه نگاه پشت بندازى ميفهمى چه خبره پس آروم باش
اسم تركهاى نهايى آلبوم ايناست
مرا ببوس اى سرزمين مادرى كه به پناه دستهاى خالى از دروغهاى تاريخت
پا به پاى جوانه هاى خاك وطنت تا آخرين نفس از يك حس قريب و از براى همبستگى نوشتم

مرا ببوس Kiss me (intro)
سرزمين مادرى My Mother´s Land
پناه Refuge
دستهاى خالى Emputy Hands
دروغهاى بزرگ تاريخى Great Historical Lies
پا به پا Foot To Foot
جوانه ها The Buds
خاك وطن Land Territory
تا آخرين نفس The Last Breath In
كوچ اجبارى forced migration
همبستگى Correlation
نوشتم I wrote (outro)
قطبي: آفريقاي جنوبي آماده ميزباني از فوتبال ايران باشد
قطبي: آفريقاي جنوبي آماده ميزباني از فوتبال ايران باشد
سرمربي جديد تيم ملي فوتبال ايران گفت: كشور آفريقاي جنوبي آماده ميزباني از ما باشد.
افشين قطبي پس از انتخاب شدن به عنوان سرمربي تيم ملي ايران در گفت و گوي اختصاصي با خبرنگار خبرگزاري فارس عنوان كرد: تمام موارد در خصوص قراردادم و دستيارانم از سوي نايب رئيس فدراسيون فوتبال به اطلاع مردم ايران خواهد رسيد. من فقط اميدوارم بتوانم يك سرباز براي جمهوري اسلامي ايران باشم.
وي افزود: با تلاش و كمك تمام فوتبالدوستان؛ آفريقاي جنوبي آماده ميزباني از فوتبال ايران باشد. اين آرزويي است كه من دارم و براي رسيدن به اين هدف تمام تلاشم را انجام خواهم داد.
قطبي تاكيد كرد كه به دليل مفاد قراردادش نمي تواند بيش از اين صحبت كند.
افشين قطبي : به يازده قلب شير احتياج دارم.
سرمربي تيم ملي فوتبال ايران گفت: هميشه براي كمك به نام ايران آماده بودم و حالا مي خواهم با يازده قلب شير به جام جهاني صعود كنم.
افشين قطبي درگفت وگو با خبرگزاري ورزش ايران(ايپنا) عنوان كرد: هميشه مي خواستم روزي برسد كه بتوانم به تيم ملي ايران كمك كنم و حالا به اين آروزي بزگ رسيده ام و مي خواهم با تمام قوا به هدفم برسم و هيچ چيز نمي تواند من را از اين هدف دور كند. من حالا به يازده قلب شير احتياج دارم تا به مسابقات آفريقاي جنوي صعود كنم.
وي ادامه داد: فردا به ايران مي آيم و قصد دارم از دو دستيار هلندي استفاده كنم تا تيم ملي را به هدف نهايي برسانم.
سرمربي تيم ملي گفت: من عاشق ايران هستم و قول مي دهم اين تيم را به جام جهاني برسانم اما در اين راه بايد از من و دستياران با تمام قوا حمايت كنيد چون حالا بيشتر از هر زمان ديگر به حمايت احتياج دارم.
چند كلمه واسه اونيكه زبون سرش ميشه ...
اما خداست كه من و نگه داشته ...ايشالا تا چند وقت ديگه سايت شخصى خودم با كمك يكى از بچه ها بالا مياد
ميخوام خودم و به خودم ثابت كنم اين روزا بد جورى تو خودم قرقم انگار بعد از بيست چند سال
از خواب بلند شدم اگه منو فهميدين كه خوشا با شما و و اشعار من اگه نه هيچ وقت آهنگهاى من دانلود نكن
زندگيم يه جور شوخى كه وقتى جدى ميشه قشنگ الان واسه من قشنگ پس مهدار ديگه هيچ كارى بيدليل نه ميخونه نه مينويسه
پرنده مهاجر... مهدار



